Thursday, June 29, 2017
主页 | 伊朗|伊斯兰教|波斯语|常见问题|聯繫我們| 友情链接| 网站地图
menu
News > “公正的埃米尔”


  打印        发送给好友

“公正的埃米尔”

“公正的埃米尔”是伊朗伟大的诗人莫拉维·贾拉勒丁·穆罕默德·巴尔赫写的一首诗。对于这首诗中谁是莫拉维歌颂的对象,大家颇有争议。一些大学的教授认为是莫拉维的挚友沙姆斯·塔布里兹,但是有些人从莫拉维的一些诗句中否定了这种说法,并认为赞颂的对象是清高的真主。

在什叶派第十二位伊玛目马哈迪的诞辰日(伊历815日,亦称拜拉特日)即将到来之际,我们为尊敬的读者献上这首优美的诗歌,希望大家喜欢。


 

多么美丽的松树、鱼儿、宝石和珊瑚

多么神奇的躯体、智慧、爱情和生命

你的慈爱如沐春风,你的掠夺如埃米尔般凶猛

你为何暗送秋波?又为何喃喃自语?

你是甘甜的饴糖,你是无与伦比的埃米尔

你是空中明月,是你拨转苍穹

你是奇中之奇,你是隐藏的智者之首

你用美妙的乐曲给人们带来安宁

你甘甜无比,正如俯瞰万物的智慧之王

你既不愤怒也不仇恨,正如仁慈宽容的主

你的善良如明亮的蜡烛,照亮了每一所房屋

你是博学的智者,如阳光照亮世人前行的道路

你的慷慨让伤残者的痛苦化为欢乐

你是统领国王、军队首领和士兵的王中之王

你让万物遭受苦难但又赐万物于生命

焦虑不安的心因为对你的爱而得到了安宁

一半世界在欢笑,一半世界在哭泣

那是因为无数次的牺牲与无数次的分离

嘴唇因爱情而欢笑,双眼因爱情而流泪

因为太过甘甜的饴糖会隐藏它的甜蜜

让心灵和生命充满生机让焦躁随风逝去

让禁锢的灵魂如花朵一样充满勃勃生机

如果我的钥匙无法打开宝库之门

那么我会再造一把钥匙,直到宝库充满光明

遨游在知识之中你将会变得强大无比

成为王中之王,成为众花之首

是你创造了甜美的食物并让爱情充满人间

除了那甜点师谁能做出如此甘甜的东西?

如果要把世界烧毁要把苍穹搅乱

世界也会俯首称臣因他知晓你将会把它装扮

这个充满香草的世界多么神奇

让大地遍布慈爱让欢笑无处不在

快来坐在我的身边,让我们尽情欢乐

因为欢乐与享受能增添慷慨之光

在如此美妙的时光享受快乐

你我的笑容哪个更加甜美?是你毛拉还是我?

你是花园我是夜莺,你拥有一切我一无所有

来吧,让叽叽喳喳的鸟声在花园中上下回荡

你完美无瑕我残缺不全,你高尚我低贱

你是贵宾我是舞者,你是尊贵之人我是卑微仆人

你的到来令我欢喜,你我早已合二为一

一切的努力都已经化为醉意朦胧

你是我们的月亮,我们的月亮是你

月光中我不知哪个是你哪个是我

你是蜜糖也是吃蜜糖者

吃吧,做一个欢乐的吃蜜糖者

你忠于承诺,你勇往直前

你慷慨的馈赠与施舍,始终是雪中送炭

请你诵念第三诗句,让我们的心灵得到安宁

请你转动红色酒杯,倾听我们心中的话语

你好,农夫,你在皮囊中寻找何物?

独自一人为何游荡?为何在沙漠中耕种?

苏丹俊美的脸庞,在你的身上可以见到

如果你想成为一座高山,那就越过轻浮

你慈祥而又温柔地对我说道:《你说什么?》

我说:不要猜测客人所想,不要激怒醉酒之人

难道纯洁的斟酒者,有时会来打探秘密?

有时会端着美酒来询问你的忧愁?

难道斟酒者有时会敞开心扉与你低语?

有时也会抛弃誓约,变得低俗不堪?

你好,每时每刻,那摇曳飘逸的身姿

是因为你如月的脸庞和你清醒的理智

你好,苏丹和王公的爱慕者们

你好,高居暴君宝座上的无始无终

怎样的国王才能让他的军队充满欢笑?

怎样的月光才能照亮生锈了的长廊?

用你那金色的美食去招待新来的客人

或用你圈养的家禽和那山中奔跑的兔子

如果你什么都没有,就将自己献身

如果没有献身,那一定是你不够洁净

闭嘴吧,悲怜之人体会不到醉酒者的快乐

没有意义的生命,难道是因为邻居的原因?

当我走进荒野,一切生物正在成长

唯你独醒,在众多的醉酒者之中

 

« دیوان شمس مولوی » ترجیعات    

عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجان

عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی

عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو

دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می‌خوانی؟

عجب حلوای قندی تو، امیر بی‌گزندی تو

عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی

عجبتر از عجایبها، خبیر از جمله غایبها

امان اندر نواییها، به تدبیر، و دوا دانی

ز حد بیرون به شیرینی، چو عقل کل بره بینی

ز بی‌خشمی و بی‌کینی، به غفران خدا مانی

زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه

زهی استاد فرزانه، زهی خورشید ربانی

زهی پربخش، این لنگان، زهی شادی دلتنگان

همه شاهان چو سرهنگان غلامند، و توسلطانی

به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد

چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی

یکی نیم جهان خندان، یکی نیم جهان گریان

ازیرا شهد پیوندی، ازیرا زهر هجرانی

دهان عشق می‌خندد، دو چشم عشق می‌گرید

که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی

مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را

گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی

بدین مفتاح کآوردم، گشاده گر نشد مخزن

کلیدی دیگرش سازم، به ترجیعش کنم روشن

توی پای علم جانا، به لشکرگاه زیبایی

که سلطان‌السلاطینی و خوبان جمله طغرایی

حلاوت را تو بنیادی، که خوان عشق بنهادی

کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی؟

جهان را گر بسوزانی، فلک را گر بریزانی

جهان راضیست و می‌داند که صد لونش بیارایی

شکفتست این زمان گردون بریحانهای گوناگون

زمین کف در حنی دارد، بدان شادی که می‌آیی

بیا، پهلوی من بنشین، که خندیم از طرب پیشین

که کان لذت و شادی، گرفت انوار بخشایی

به اقبال چنین گلشن، بیاید نقد خندیدن

تو خندان‌روتری یا من؟ کی باشم من؟ تو مولایی

توی گلشن منم بلبل، تو حاصل بنده لایحصل

بیا کافتاد صد غلغل، به پستی و به بالایی

توی کامل منم ناقص، توی خالص منم مخلص

توی سور و منم راقص، من اسفل تو معلایی

چو تو آیی، بنامیزد، دوی از پیش برخیزد

تصرفها فرو ریزد به مستی و به شیدایی

تو ما باشی مها ما تو، ندانم که منم یا تو

شکر هم تو، شکر خا تو، بخا، که خوش همی خایی

وفادارست میعادت، توقف نیست در دادت

عطا و بخشش شادت، نه نسیه‌ست و نه فردایی

به ترجیع سوم یارا، مشرف کن دل ما را

بگردان جام صهبا را، یکی کن جمله دلها را

سلام علیک ای دهقان، در آن انبان چها داری؟

چنین تنها چه می‌گردی؟ درین صحرا چه می‌کاری؟

زهی سلطان زیبا خد، که هرکه روی تو بیند

اگر کوه احد باشد، بپرد از سبکساری

مرا گویی: « چه می‌گویی؟ » حدیث لطف و خوش خویی

دل مهمان خود جویی، سر مستان خود خاری

ایا ساقی قدوسی، گهی آیی به جاسوسی

گهی رنجور را پرسی، گهی انگور افشاری

گهی دامن براندازی، که بر تردامنان سازی

گهی زینها بپردازی، کی داند در چه بازاری؟

سلام علیک هر ساعت، بر آن قد و بر آن قامت

بر آن دیدار چون ماهت، بر آن یغمای هشیاری

سلام علیک مشتاقان! بر آن سلطان، بر آن خاقان

سلام علیک بی‌پایان، بر آن کرسی جباری

چه شاهست آن، چه شاهست آن؟ که شادی سپاهست آن

چه ماهست آن؟ چه ماهست آن؟ برین ایوان زنگاری

تو مهمانان نو را بین، برو دیگی بنه زرین

بپز گر پروری داری، وگر خرگوش کهساری

وگر نبود این و آن، برو خود را بکن قربان

وگر قربان نگردی تو، یقین می‌دان که مرداری

خمش باش و فسون کم خوان، نداری لذت مستان

چرایی بی‌نمک ای جان، نه همسایۀ نمکساری؟

رسیدم در بیابانی، کزو رویند هستیها

فرو بارد جزین مستی از آن اطراف مستیها

 

 


07:46 - 10/05/2017    /    编号 : 677521    /    点击数 : 66







محتويات مرتبط
Visitors` Statistics
 本页点击数 : 622655 | 今日访问量 : 382 | 访问总人数 : 844007 | 在线人数 : 5 | 时间 : 1.7656